|
شعر سهراب
شعر سهراب تقدیم به علاقه مندان سهراب امیدوارم از خوندنش لذت ببرین «زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ, پرشي دارد اندازه عشق. زندگي چيزي نيست, كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه, در دهان گس تابستان است. زندگي, بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا, لمس تنهايي «ماه», فكر بوييدن گل در كره اي ديگر, زندگي شستن يك بشقاب است. زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي «مجذور» آينه است. زندگي گل به «توان» ابديت, زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ها, زندگي «هندسه» ساده و يكسان نفسهاست. هركجا هستم, باشم, آسمان مال من است. پنجره, فكر, هوا, عشق, زمين مال من است...»
در گلستانه
دشتهايي چه فراخ ! ................ کوههايي چه بلند ! ..............................در گلستانه چه بوي علفي ميآمد ! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم ، .....................................پي خوابي شايد، ....................................................پي نوري ، ريگي ، لبخندي . پشت تبريزيها ..............غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد . پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم ، ......................................چه كسي با من، حرف ميزد ؟ ................................................................سوسماري لغزيد ............................................................................راه افتادم . ...................يونجه زاري سر راه، ....................................بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ ..............................................................و فراموشي خاك .........................................***** لب آبي .....گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب : من چه سبزم امروز ..................و چه اندازه تنم هشيار است ! .................................نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه . چه كسي پشت درختان است ! .........................هيچ! ميچرد گاوي در كرد . ظهر تابستان است . .............سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است . ..................................................سايه هايي بي لك ، ................................گوشهاي روشن و پاك ..............................كودكان احساس! جاي بازي اينجاست . زندگي خالي نيست : ....................مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست . ...............................................آري!! تا شقايق هست، زندگي بايد كرد . در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح ............................و چنان بيتابم، كه دلم مي خواهد ............................................بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه . .........................................دورها آوايي است، كه مرا ميخواند
برای دانستن زندگی نامه سهراب به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
شنبه 1389/04/12ساعت 21:39 توسط احد بابایی
|
|